بغض در آسمان خاکی
لحظاتم و نگرانیم را در آن سال به یاد میآورم که همواره ذهنم درگیر این موضوع بود که بین رژيم ایران و دولت عراق چه معامله ای صورت گرفته که به شکلی میخواهند از دست مجاهدین خلق در عراق خلاص شوند و فکر نمیکردم که مجاهدین بتوانند با دست خالی جلوی ارتش زرهی عراق بایستند و فکر میکردم که کار مجاهدین تمام است ولی برعکس مقامتهائی که از خود بارز کردند فهمیدم که آنها را خیلی دست کم گرفته بودیم بهتر است که حوادث آن روز را از روایت های خودشان بشنویم........
دیروز هوا ابری بود و رگبارهای تند روزهای پایانی اردیبهشت، آسمان اشرف را هاشور میزدند. آه! مدتی بود بوی خاک باران خوردهٔ شهر محبوبم را نفس نکشیده بودم... امروز ولی، آسمان چون کرباس پاره پارهٴ خاکستری است و مه ـ خاکی سنگین، ساکت و گرم، بالای گیسوان سبز اکالیپتوسها، شناور. آب و هوای اشرف، مثل آدمهای آن، دائم در تلاطم است و بیگانه با سکون. جالب اینکه گاه در همان روزی که باران میآید، همزمان، خاکیپودرمانند نیز پیدایش میشود و در همه چیز نفوذ میکند و از همه چیز میگذرد. با این همه اشرف؛ اشرف مجروح، اشرف جنگی و دوست داشتنی، حتی در زیر چتری عظیم از خاک، باز هم زیباست، زیباتر از هر شهری که در جهان دیده یا در رؤیا، آرزوی دیدنش را داشتهام.
از آن جمعهٴ خونین [19فروردین را میگویم] تاکنون، نتوانسته و فرصت نکرده بودم میدان آزادی، دریاچهٴ نور، پارک، امجدیه، کتابخانه، و ساختمانهای موسوم به «فرماندهی اشرف» را ببینم و مشتاق بودم ببینم چطور خاکریزدژآسای نیروهای مالکی ـ بعد از مقاومت جانانهٴ خواهران مجاهد ـ آنجا را دور زده، و نتوانسته این قسمت را ـ که کلکسیون زیباییهاست ـ از اشرف جدا کند.
بغض در آسمان خاکی

No comments:
Post a Comment